X
تبلیغات
زولا

نه گفتنی !

همه چیز از یه کارت عروسی شروع شد .. عروسی مهتاب و آحمت .. یه دفعه همه ی خاطرات مشترک و بیرون رفتنای چهار تاییمون اومد جلو چشمم و بدتر از اون فکر کردن به اینکه از چند هفته دیگه مهتاب به بیتانم نزدیکتر از منه دیونم کرد و شیقیه هام یخ زد و بعدش نفرت و کینه بود که با هر پمپاژ قلبم تو کل بدنم جا خوش می کرد! 

 با وجود اینکه از صبح با ماشین بیرون بودم و ۳-۴ ساعتی رانندگی کرده بودم اما باز زدم بیرون و تنها چیزی که نمی دیدم خیابون بود فقط پامو رو پدال گاز فشار می دادم تا دور بشم از اتاقم .. از اون کارت لعنتی که رو گوشه میزم جا خوش کرده ... از خودم که گوشه اون اتاق روزاشو بی هدف می گذرونه ... از تلفنه سفیدی که شده تنها همدم روزا و شبهای من !  

سرعتم زیاد بود نفهمیدم چی شد که یه دفعه ماشین رفت بالای بلوار و یه دفعه 10-15 نفر ریختن دور و برم ! می دونی هر چیز این مملکت رو دوست نداشته باشی نمی تونی عاشق مردمش نشی وقتی بی هیچ چشمداشتی موقعی که به کمک احتیاج داری دستت رو می گیرن .. می دونم هیچ جای دیگه ای به غیر از ایران وقتی یه دختر 25 ساله با سرعت بالا بره تو بلوار 10-15 تا مرد نمی رن کمکش و ماشینشو بلند کنن بذارن تو خیابون و براش آب معدنی بخرن و کاپوت ماشینو بزنن بالا و ماشینی که دیگه روشن نمیشه رو روبراه کنن ! این خصلت مردم سرزمینه منه که به خاطر تو رو زمین دراز می کشن ببینن جلو بندی ماشینت مشکلی نداشته باشه که با حرکت دردسر ساز بشه برات .. 

این مردم مهربونی و کمک به همنوع تو ذاتشونه و همینم هست که وقتی پاتو از این مرزایی که داره آدم ازش میریزه بیرون می ذاری اون ورتر اسیر نوستالژی و غم غربت می شی .. هی با خودت می گی چرا اینقدر یخن ؟ چرا اینقدر بی انرژِی ان ؟ چرا اینجا هیچ کس به هیچ کس نیست ؟ 

این انرژی کاذب ما ایرانیا باعث میشه که وقتی مهتاب کارت عروسیشو برام میاره من تو اوج حرص و بغض مهتابو با تمام وجود بغل کنم و هزاران بار براش آرزوی خوشبختی کنم و بستنی مهمونش کنم و ببرمش پارک جنگلی تاب بازی کنیم با هم .. دلم نمی خواست ناراحتیم رو ببینه و فکر کنه من از عروسیش ناراحتم چون ناراحتی من فقط و فقط به خاطر مشکلاتیه که سر راه من و بیتانم قرار داره و البته اینکه بیتانم در مورد عروسی چیزی بهم نگفته بود هم بیشتر عصبیم می کرد ! 

 از جمعه که مهتاب رو دیدم تا سه شنبه حال و روز درستی نداشتم .. انگار با عروسی مهتاب و رفتنش از ایران باز داغ دل منم تازه شد که چرا من نمی تونم برم پیش عشقم ؟؟ چرا من نمی تونم با عشقم عروسی کنم ؟ چرا یه روتین نرمال رو نمی تونم تو زندگیم داشته باشم .. می دونید نمی خوام بگم شدم مثل دخترای ترشیده ای که مدام از شنیدن خبر عروسی دیگران ناراحت می شن و افسوس می خورن که چرا خواستگاری ندارن یا هر چی.. نه ! من فقط از اینکه می بینم هم سن و سالام خیلی راحت می تونن با عشقاشون باشن و من نمی تونم ناراحت می شم ..  

من منتظر کسه دیگه ای به غیر از بیتانم نیستم و نخواهم بود .. فقط دوریش ُ دور از دسترس بودنش و هزار و یک مشکل کوچیک و بزرگی که سر راهمونه اذیتم می کنه .. 

از انتخابم پشیمون نیستم و نخواهم بود مخصوصا الان !  چون بعد از گذشتن 2 سال از رابطه امون و بعد از اینکه یه مروری روی 8 سال گذشته زندگیم و آدمای اون 8 سال داشتم .. مطمئنم که 

((  بیتانم بهترین و درست ترین و با عشق ترین انتخابیه که می تونم داشته باشم و تنها کسیه که روح نا آروم منو درک می کنه ))   

فقط شرایطی که الان توش گیر افتادم داره به شدت روح و روانمو فرسایش میده .. برای منی که از وقتی یادمه یا داشتم درس می خوندم یا کار می کردم اینکه الان به اقتضای مشکلاتی که برای شرکت به وجود اومده 2 ماهی هست که کار مشخصی ندارم و درسم که حدودا 3 ساله کنار گذاشتم خیلی مایوس کننده است .. 

 اینکه تا 8 ماه پیش منو بیتانم از 24 ساعت روز بی دروغ 18 تا 20 ساعتش با هم در ارتباط بودیم و همو می دیدم و با هم کار می کردیم ُ با هم گردش می رفتیم و خلاصه با هم زندگی می کردیم و الان یه فاصله که به وسعت 2 تا قاره است با زمان مکالمه محدود تو روز شده سهم ما از هم ، داره از پا درم میاره ! 

 شدم یه آدم بی هدف و بی انگیزه که روز به روز بیشتر تو خودش فرو میره .. دیگه نه دلم می خواد دوستامو ببینم .. نه دلم می خواد با کسی درد دل کنم نه جایی برم نه هیچی .. خودمو تو اتاقی که کفش پر از لباس و اسناد شرکت و لوازم آرایشه حبس کردم و یا کتاب می خونم یا تراوین بازی می کنم یا وبلاگ می خونم یا آهنگ گوش میدم و با بیتانم تلفنی حرف می زنم . 

 چند شب پیش به هدی گفتم الان تو 25 سالگی احساس می کنم که هیچ راهی جلوم باز نیست و تو یه تعلیق بدی گیر افتادم و نمی دونم چطور به خودم و این اوضاع مسلط بشم. هدی مثال جالبی برام آورد .. بهم گفت پیک زندگی آدما متفاوته مثلا ناصر خسرو رو ببین تا چهل سادگی کارش این بوده که همش مست بکنه و بکنه ! بعد یهو به خودش اومده و راه زندگیشو پیدا کرده .. تو هنوز 25 سالته اینقدر خودتو نخور که الان کارم اینجوری درسم اینجوری عشقم اینجوری .. اینقدر خودتو با بقیه مقایسه نکن .. مقایسه کردن مامان باباهامون و دور بریامون برامون بسه تو خودت دیگه وارد این چرخه مضحک نشو .. چه خبره ؟ کجا می خوای بری با این سرعت ؟ مگه چی رو از دست دادی تا حالا ...تو با این سنت هم درست رو خوندی هم کارت رو پیدا کردی هم از لحاظ احساسی تجربه های مختلفی رو داشتی تو زندگیت .. آدمای دور و برت اکثرن تک بعدین مثل خود من که فقط افتادم رو کتابام و دارم خر می زنم یا فلانی که فقط دنبال حال و حوله .. تو خواستی و تونستی برای خودت اعتبار کسب کنی مگه تو شهر کوچیک ما یا کل ایران چند تا دختر 25 ساله هست که از باکو و آنکارا و استانبول و تیرانا و بقیه شهرهای دنیا و حتی ایران بهش زنگ بزنن برای کار برای عشق یا حتی برای احوالپرسی .. اینا همه موفقیته در نگاه دیگران اما برای خودت عادی شده ..  

عادی شده که با وجود جمع شدن دفتر شرکتتون اسناد رو بدن به تو چون از بین 120-130 نفر پرسنل فقط به تو اعتماد داشتن.. 

 عادیه که توی 2 سال اینجوری مراتب رو طی کنی و بشی یکی از مهره های اصلی شرکتتون ..  

عادیه که عشقت به خاطر تو ریسک می کنه .. به خاطر تو فارسی حرف میزنه به خاطر تو زندگیشو تغییر میده! در صورتی که خیلی از ماها با وجود هم زبونی و نزدیکی فرهنگی نمی تونیم اینقدر همو درک کنیم ! 

 بهم گفت : تو هنوز زندگیت شروع نشده برو دنبال علایقت .. بذار دلت نفس بکشه !  

اینقدر خودتو با معیارای کوچه بازاری نسنج .. بزرگ شدن و بزرگ موندن هزینه داره و تو الان فقط داری این هزینه رو می دی ..نذار روحیت خراب بشه به خاطر 4 تا حرف از سر معده من و امثال من . 

 اون شب هدی خیلی باهام حرف زد و اینقدر حرفاش روم تاثیر گذاشت و آرامش فکری و طرز نگاهش به دنیا برام قشنگ بود که آخرش ازش قول گرفتم که تنهام نذاره .. که بشه دوست صمیمیم و اونم با این شرط که در مورد مشاوره روش حساب نکنم بهم قول داد .. 

 چقدر خوشم میاد از این اخلاقش که با خودش و آدمای دور و برش صادقه .. که خیلی راحت بهم می گه من خودم مسئله های زندگیم رو حل نکردم پس نمی تونم بهت برای حل مسئله هات کمک کنم .. اما می تونم بهت قول بدم که با هم باشیم برای گذر از مرحله های سخت زندگیمون !  

من هدی رو 14 ساله که می شناسم و همین اخلاقشم منو جذب اون کرده که مثل خیلیا نیست که زندگیشون پر از اشتباهه و تو زندگی خودشون هزار و یک مشکل و مسئله دارن اما تا به بقیه می رسن شروع می کنن به نسخه پیچی ..  

هدی فقط توانایی هایی که در تو وجود داره رو بهت یاددآوری می کنه و میذاره خودت راهتو پیدا کنی .. نمی دونید چه لذتی داره وقتی یه مخ ژئو فیزیک داره از رابطه E=mc2 وجود خدا رو برات ثابت می کنه و تو فقط چشماتو می بندی و حرفاش ذره ذره میره تو عمق وجودت !  

تو این چند روزه که بد اخلاق شده بودم بیتانم هم خیلی آقایی کرد و صبر و حوصله به خرج داد و غرغرای منو تحمل کرد و فین فینامو با مهربونی تبدیل به خنده کرد و باهام حرف زد و حرف زد . 

 آقا اجازه ؟ ما خیلی عاشقتونیم .. ما خیلی می خوایمتون .. این دختره بد رو به خوبی خودتو ببخشید .. یه ماچ گنده جایزه برای تحمل این روزایی که گذشت !   

 

خلاصه دوستای عزیز هر کسی تعطیلات خودشو به نحوی گذروند و باشد که سال دیگه روز sevgililer günü منم در کنار عشقم روزگار بگذرونم .    

valentines_day.jpg

                                                       کنار دریا
                                                     عاشق باشی
                                                 عاشق‌تر می‌شوی
                                                    و اگر دیوانه
                                                       دیوانه‌تر
                                                این خاصیت دریاست
                                      به همه چیز وسعتی از جنون می‌بخشد
                                                        شاعران
                                                 از شهرهای ساحلی
                                               جان سالم به در نمی‌برند  

  

 نکته روز : آینده مثل گذشته است اگر بخواهی به آینده هم مثل گذشته فکر کنی !   

[ پنج‌شنبه 29 بهمن 1388 ] [ 11:30 ] [ Yaprak ]
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 85653

بک لینک فا