X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

نه گفتنی !

خیلی نشونه ها بود که من فقط چند تاشو گرفتم و دیدم و همون چند تا هم عرق سرد نشوند به بدنم و کاری کرد باهام که بخوام تصمیمای بزرگی بگیرم .. میگن خدا چشم و گوش گمراهان رو می بنده تا نبین و نشنون و نفهمن وگرنه که راه توبه برای همه بازه مهم اینه که سعادتش نصیب کی بشه ...  

 دیشب فینقیل برام اس ام اس می داد بینش یه اس ام اس با این مضمون بود که حس می کنم که تو یه باتلاقم که یا باید آروم باشم و تکون نخورم یا اینکه تسلیم بشم و فرو برم توش .. بهش گفتم بالای سر این باتلاق یه عالمه شاخه هست که فقط کافیه سرتو بگیری بالا و ببینیشون و دستت رو دراز کنی خودتو بکشی بیرون سعی کن شرایط زندگیتو عوض کنی .. چقدر باش حرف زدم و از حول حالنا گفتم و از اراده و از توکل در حالی که خودم بیشتر به اون حرفا احتیاج داشته و دارم ...   

می دونید وقتی یادم اومد که با کنایه می گفت مسئله صیغه بین مسلمون و فرقه ضاله ی بهائیته.. تنم لرزید .. تو واقعیت فکر کنم اون خانوم مسلمون باشه و شاید اصلا صیغه ای هم در بین نبوده اما پشت این جمله یعنی همون فرقه به قول ما مسلمونا ضاله ی بهائیت اینقدر به اصولش پایبند بوده که صیغه بشه ..  

این چه توفانی بود که زندگی منو تکوند و معصومیتمو با خودش برد ؟ همه اش وقتی دفترامو خاطراتمو زیر و رو می کردم و شعرایی که گفته بودم رو می خوندم می گفتم اون همه احساسه من چی شد ؟ کی و چطوری و کِی اومد و اینا رو ازم دزدید .. حالا می فهمم سر احساسم چی اومد ؟ سر اون همه زلالیت که یه دفعه دود شد و رفت هوا  ..

چقدر تو تعلیمات دینیمون خوندیم دریای هوس پایانی نداره و هر چی بیشتر بری جلو بیشتر می خوای ... هر چی بیشتر بنوشی بیشتر تشنه می شی .. آره حقیقیت داره ... من این جملات کلیشه ای رو با جون و دلم تجربه کردم ...  

چقدر این جمله تنم رو لرزوند که گفت هیچ وقت نمیشه فهمید واقعا با کی بوده ...با دیدن بدنه اون برای اولین بار احساس تنفر اومد سراغم ... نه تنفر کور کورانه ..احساس تنفر ...  

همونطور که عشق یه حسه و اگه درست تجربه بشه  خیلی با ارزشه .. تنفرم اگه درست تجربه بشه خیلی حسه با ارزشه ایه و از ملزومات رضایت از زندگی ... حس رضایت با پول و سفر و روابط عجیب و غریب به وجود نمیاد با همون زلالیته به وجود میاد که من چند ساله گمش کردم .. برای همینه که هی راه می رم و غر می زنم و دنبال بهونه های کوچیک و بزرگ برای خوشحالی و سرگرمی می گردم ... 

 خوشبختی تو وجود خود آدماست اگه قدرشو بدونن .. دونستنه اینکه فلسفله ی بودن و شدنمون چیه کار هر کسی نیست ولی خوش به حال کسی که می فهمه و آروم میشه ...   

به فینقیل گفتم روابط معیوب و ناقص رو از زندگیت بیرون کن تا براساس قانون جذب و فنگ شویی رابطه های درست بیان سراغت .. من این حرفو چطوری زدم وقتی خودم بیشتر از هر کسی به این طرز فکر احتیاج داشتم .... 

نمی دونم اسمش عالم معناست یا امداد غیبی یا سفر معنوی یا خواب ... اما هر چیزی که بود و هر چیزی که هست داره عوضم می کنه .. 

 اینقدر عوض که اولین فکر این بود که نرم ... بدون اجازه نرم .. دیگه هیچ جا بدون اجازه نرم ... چقدر اسم کتاب ؛ زنان خوب به آسمان می روند، زنان بد به همه جا ؛ معنی داره که شاید خیلی از ماها با یه پوزخند و یه سری فکرای مبتذل در موردش از معنی عمقیش گذشتیم ... 

فکر می کنم یه اتفاقایی داره می افته .. حول حالنا الی احسن الحال همینه دیگه ؟‌ 


-آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟!

من تنها فریاد زدم "نه"
من از فرورفتن
تن زدم
صدایی بودم من
شکلی میان اشکال
و معنایی یافتم

من بودم و شدم
نه زانگونه ای که غنچه ای
گلی
یا ریشه ای
که جوانه ای
یا یکی دانه
که جنگلی!
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی
تا آسمان بر او نماز برد...

[ سه‌شنبه 25 اسفند 1388 ] [ 07:46 ] [ Yaprak ]
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 86054

بک لینک فا